تبلیغات
موج الحسین علیه‌السلام
منوی اصلی
نویسندگان
آمار وبلاگ

بسم الله....


محرم سال 1379 ، قرارمان دروازه ی قدیمی شهر شام بود 
نوشته و معروف بود خاندان پیامبر (ص ) از این مکان وارد شهر شده بودند .
تعدادمان ؟ زیاد نبود ، 50 نفر شاید .
کاروانی به سمت حرمت دخت سه ساله ارباب حرکت کردیم.
حالا خرابه جایش را به خانه ها داده بود، مداح می خواند و اهل کاروان زمزمه می کردند
به کوچه ها رسیدیم ، سرها نمایان شد که مخفیانه نگاهمان می کردند و لب هایی که در گوش هم سخن می گفتند.!!
سکوت بینمان موج می زد 
ما شنیدیم و دیدیم اما قطره ای از یک دریا را و همین کافی بود تا یک داغ عظیم زنده شود
دیگر روضه خوان ، سکوت کرده بود زیرا که هر دل برای خود روضه گرفته بود


وبلاگ نم نم آفتاب


برجسب های مطلب :
موج الحسین,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 26 آذر 1389 و ساعت 07:04 ب.ظ
نظرات

پارسال همین روزا مامان یه چند وقت بود رفته بود قم خونه‌ی داداش که باهاش برن دکتر و ادامه‌ی درمان گلودرد و احتمالا عمل جراحی. اما وسط عمل قضیه فرق کرده بود. مامان لوزه هاش مشکلی نداشت، یه زخمی پشت لوزه هاش بود، کار کشید به نمونه برداری و این حرف ها. داداش به کسی چیزی نمیگفت فقط میگفت دارو داده برای درمان اون زخم.

۲-۳ روز تعطیلی رو رفتم قم که مامان رو ببینم. شب عاشورا بود مامان و زن داداش و بچه ها رو بردیم رسوندیم مسجد محل داداش اینا. قرار بود بعدش بریم گلزار شهدا و هیاتی که سید مهدی میرداماد مداحش بود. نشستم تو ماشین داداش که در مورد مامان صحبت کنیم. دقیقا بدونم چه اتفاقی افتاده…

داداش شروع کرد به حرف زدن … میدونستم چی میخواد بگه اما یه چیزی ته دلم میگفت نه نه نه… میخواستم جلوشو بگیرم و بگم ادامه نده…جراتشو نداشتم…یه حس کنجکاوی مانعم میشد…

تا گفت دکترا گفتن نهایتش ۴-۵ سال … دیگه حال خودمو نفهمیدم … تا حالا اونجوری گریه نکرده بودم …

چه شبی بود اونشب. کسی جز ما ۲ تا داداش نمیدونست قضیه رو همه فکر میکردن یه بیماری ساده است که زود درمان میشه و تموم میشه میره.

رفتیم گلزار شهدا…شب عاشورا …فقط گریه‌ی اونشب یادمه …

هزار جور فکر و خیال تو سرم یه طرف، اینکه رفتارم تغییری نکنه در مقابل مامان هم یه طرف … مگه میشد؟! تا میدیدمش چشمام پر میشد …

فقط خدا میدونه این یک سال با اون حال مامان چطوری گذشت به خونواده مون … کلی نذر و نیاز کردیم …

امشب باز هم شب عاشوراست … مامان به لطف خدا و اهل بیت (ع) حالش بهتر شده و امسال با پای خودش داره میره روضه …

نمیدونم چجوری باید این نعمت رو شکر گفت…

مامان رو امام حسین برگردوند به خونواده‌مون … سالها تو مجلس امام حسین روضه میگفت و قرآن میخوند …

براش دعا کنید بازم بتونه برگرده به اون مجالس و صداش بپیچه تو خونه‌مون …

پ.ن: بنا به درخواست دوستان وبلاگ موج الحسین منم شریک شدم باهاشون تو موج حسینی که به راه افتاده.


وبلاگ پاک نویس


برجسب های مطلب :
موج الحسین,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 26 آذر 1389 و ساعت 03:01 ب.ظ
نظرات

 

پرچم امام حسین (ع)تا ابد در اهتزاز خواهد ماند

تا حسین هست

ذلت نخواهد بود

تسلیم نخواهد بود

شکست نخواهد بود

عقب نشینی نخواهد بود

 

 

 

باید بدانیم

آمریکا و اسرائیل از حسین می ترسند نه از ما !!

چون دیدند ، شاه ایران را حسین شکست داد

صدام را حسین شکست داد

صهیونیست ها در جنوب لبنان از حسین شکست خوردند

جهان جدید را دوباره حسین و نام مقدس حسین خواهد ساخت

 

عاشورای ۸۵ - فکه

استاد رحیم پور ازغدی

موج وبلاگی عاشورایی

وبلاگ خط قرمز ها


برجسب های مطلب :
موج الحسین,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 26 آذر 1389 و ساعت 01:14 ق.ظ
نظرات


دو خیمه بزرگ بر پا کرده بودند برای تعزیه روز عاشورا. بعد از اجرای تعزیه قبل از اینکه اهل حرم به اسارت گرفته شوند، رفتند سراغ خیمه‌ها که آتش‌شان بزنند. هر کاری کردند خیمه‌ها آتش نگرفته بود.

صدای اذان ظهر عاشورا که پیچید توی فضا، مخالف‌خوان‌ها دست از تلاش بر داشتند.  همان جا کنار خیمه‌ها  زانو زدند. همراه مردم گریه می‌کردند و خاک بر سر و صورت می‌پاشیدند...


*این پست در پاسخ به دعوت وبلاگ نظاره
و برای موج‌الحسین نوشته شده است.

وبلاگ گذر اقاقیا


برجسب های مطلب :
موج الحسین,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در پنجشنبه 25 آذر 1389 و ساعت 01:37 ق.ظ
نظرات

یا رحمن الدنیا و الاخره


در هوای خودم بودم که یکی از عزیزترین ها، از من خواست تا در موجی متبرک به نام  موج الحسین علیه السلام شرکت کنم، موجی که قرار است خاطرات عاشورا را در آن گردهم آورند و چنین شد که چنین نوشتم، اگر قابل بود اجرش برای عزیزی که واسطه شد.


عاشورا در کودکی هایم با نذری ها و دسته های عزاداری تداعی می شود،‌ از مراسم تعذیه و چشمهای اشک‌آلود مادرم.


کمی بزرگتر که شدم در مراسم روضه خوانی، هر سال عاشورا که میشد دلم برای زینب سلام الله علیها می سوخت، از اینکه برادرشان رفتند و دیگر کسی نیست که صدایشان کند، برای رقیه سلام الله علیها که دیگر عمو عباسی نیست که صدایش کند، ‌آب بیاورد و علمدار باشد.


چندسال بعد، دلم برای آن دو بزرگوار می سوخت، برای زینبی که بی برادر شده است، رقیه که هم بی پدر شد هم بی عمو! و کمی یاد علی اکبر و علی اصغر اشک می ریختم!عاشورا


اما امشب دلم برای همه شان تنگ شده است،‌ برای عمویی که خدای ادب بود، برای علی اکبری که خدای سخاوت بود، برای قاسمی که خدای معرفت بود، برای علی اصغری که خدای ناز بود، برای عبداللهی که خدای محبت بود، برای عمه زینب که خدای صبر بود، برای رباب برای سکینه برای لیلا، برای حر برای حبیب برای وهب برای جعفر و محمد عزیزهای عمه،‌ برای تک تکشان، برای سالار عشق برای اباعبدالله!


دلم نمی سوزد که رفته اند، دیگر دلم نمیسوزد که عمه تنها شد،‌ رقیه بی پدر شد، رباب بی فرزند شد، دلم برای خودم می سوزد که چون آنان نیستم،‌ که ایمانم به قدری نیست که دعوتم کنند که معرفتم به قدری نیست که شهید شوم.


نیمه شب است، کاش صبح طلوع نکند‌، صبح تب دار عاشورا! دوستی پیامک داد:


علامه امینی شب عاشورا مدام برای امام زمان صدقه کنار میگذاشتند و میگفتند امشب قلب حضرت در فشار است، شب عاشوراست صدقه برای حضرت فراموش نشود.


یا صاحب الزمان ما را هم لایق گردان.


وبلاگ وسطی


نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در پنجشنبه 25 آذر 1389 و ساعت 01:14 ق.ظ
نظرات
سال ها قبل در یکی از شبکه های تلویزیون نشان می داد که مداح روضه می خواند و گریه می کرد، میکروفون را بر سرش می و اطرافیانش دستانش را گرفته بودند. این صحنه هیچ وقت از یادم نمی رود.

همان مداح روی پشت بام حرم حضرت اباعبدالله(ع) نشسته بود، روضه می خواند و تل زینبیه را هم می دید. می گفت از اینجا تل زینبیه پیداست. آرام بود.

من هیچ وقت نتوانستم آن مداح را درک کنم تا وقتی که رفتم کربلا! رفتم قتلگاه، خیمه گاه، تل زینبیه، آرام آرام اشک می ریختم، اما هیچ وقت مثل روضه ها که ممکن است صدایم بلند شود آن جا صدایم بلند نشد. انگار یک صبر عظیمی برایت در نظر گرفته باشند یک پرده بزرگی بر اندیشه هایت زده باشند اما بعد تر که آدم می آید و در مجلس اباعبدالله(ع) حضور پیدا می کند، به یاد دیدار قتلگاه و حرم شش گوشه حسین زار می زند و ناباورانه از خود می پرسد، خدای من! من قتلگاه بوده م؟ من حرم امام حسین(ع) را دیده م؟

البته این حجاب ها گاهی از سر لطف است و گاهی از نقص و عدم درک انسان. در مجالس عزای اباعبدالله(ع) گاهی بعضی روضه ها شنیده می شود که اگر تو یکی از نزدیکانت را به جای امام حسین(ع) در آن شرایط قرار دهی قطعا غالب تهی می کنی! اما می بینی که مردم آرام آرام گریه می کنند و گاهی بعضا داد می زنند و روضه خوان هم حتی به صدایش حزن ساختگی می دهد و برای این که ملت داد بزنند ممکن است جزئیات بیشتری را هم بگوید. تمام تحریفات روضه های عاشورا از این مسئله ناشی می شود که گریاندن مردم به هر طریقی به دست آید.

در حالی که فقط چند کلمه کافی است برای روضه خواندن حسین(ع)، امامِ معصوم، زینب(س)، صبر، عباس(ع)، آب، رقیه(س)، خرابه، رباب(س)، علی اصغر(ع)، علی اکبر(ع)، اربا اربا، قاسم(ع)، حسن (ع) و حسین(ع)، قتلگاه، نیزه، شمشیر، سنگ، پیشانی و زهرا(س)

اشکمان سرازیر نمی شود؟ پس باید برویم دنبال رفع حجاب هایی که نه از سر لطف بلکه از سر غفلت است. اصلا گاهی که خیلی تشنه می شوی و آب می خوری خودش روضه است مگر نه؟!

 

سال ها قبل در یکی از شبکه های تلویزیون نشان می داد که مداح روضه می خواند و گریه می کرد، میکروفون را بر سرش می و اطرافیانش دستانش را گرفته بودند. این صحنه هیچ وقت از یادم نمی رود.

همان مداح روی پشت بام حرم حضرت اباعبدالله(ع) نشسته بود، روضه می خواند و تل زینبیه را هم می دید. می گفت از اینجا تل زینبیه پیداست. آرام بود.

من هیچ وقت نتوانستم آن مداح را درک کنم تا وقتی که رفتم کربلا! رفتم قتلگاه، خیمه گاه، تل زینبیه، آرام آرام اشک می ریختم، اما هیچ وقت مثل روضه ها که ممکن است صدایم بلند شود آن جا صدایم بلند نشد. انگار یک صبر عظیمی برایت در نظر گرفته باشند یک پرده بزرگی بر اندیشه هایت زده باشند اما بعد تر که آدم می آید و در مجلس اباعبدالله(ع) حضور پیدا می کند، به یاد دیدار قتلگاه و حرم شش گوشه حسین زار می زند و ناباورانه از خود می پرسد، خدای من! من قتلگاه بوده م؟ من حرم امام حسین(ع) را دیده م؟

البته این حجاب ها گاهی از سر لطف است و گاهی از نقص و عدم درک انسان. در مجالس عزای اباعبدالله(ع) گاهی بعضی روضه ها شنیده می شود که اگر تو یکی از نزدیکانت را به جای امام حسین(ع) در آن شرایط قرار دهی قطعا غالب تهی می کنی! اما می بینی که مردم آرام آرام گریه می کنند و گاهی بعضا داد می زنند و روضه خوان هم حتی به صدایش حزن ساختگی می دهد و برای این که ملت داد بزنند ممکن است جزئیات بیشتری را هم بگوید. تمام تحریفات روضه های عاشورا از این مسئله ناشی می شود که گریاندن مردم به هر طریقی به دست آید.

در حالی که فقط چند کلمه کافی است برای روضه خواندن حسین(ع)، امامِ معصوم، زینب(س)، صبر، عباس(ع)، آب، رقیه(س)، خرابه، رباب(س)، علی اصغر(ع)، علی اکبر(ع)، اربا اربا، قاسم(ع)، حسن (ع) و حسین(ع)، قتلگاه، نیزه، شمشیر، سنگ، پیشانی و زهرا(س)

اشکمان سرازیر نمی شود؟ پس باید برویم دنبال رفع حجاب هایی که نه از سر لطف بلکه از سر غفلت است. اصلا گاهی که خیلی تشنه می شوی و آب می خوری خودش روضه است مگر نه؟!

 

پی نوشت:

نوشته شده به بهانه روضه خوانی در موج الحسین و به دعوت از نظاره

و هم چنین دعوت می کنم از اَمل_چمران، نسیم وصل، یک فیلم ساز که عاشق سینما نیست و حریم ممنوعه برای نوشتن


وبلاگ ایرادات

نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در سه شنبه 23 آذر 1389 و ساعت 06:46 ب.ظ
نظرات
یادم می‌آید زمان ِ ما، محرم، تابستان بود. زمان ِ ما، یعنی دوران طفولیت ِ ما.

نوجوانان ِ آن روز ِ کوچه‌ی‌مان، هیئت دو طفلان مسلم را وقتی کودک بودند، در پیاده رو و با چادر مشکی مامان‌های محل راه انداخته بودند. شنیدم که سه نفر از بچه‌های اصلی هیئت محل، که برادر هم بودند، در جنگ، و در ایام تولد من، شهید شدند. بعدتر، هیئت پیشرفت کرد و از پیاده رو به وسط کوچه منتقل شد؛ جوری که راه برای رد شدن یک ماشین مانده باشد. این دوره‌اش را ولی من هم یادم می‌آید اما به دلیل سنّ ِ کم، دخالتی در عملیات راه‌اندازی هیئت نداشتم. عملیات راه‌اندازی هم، شامل پیدا کردن حَلَب ِ روغن نباتی، و جور کردن تیرک‌های چوبی و گچ و پارچه مشکی، می‌شد. و این ابزار، یک مکعب مستطیل مشکلی رنگ را در انتهای کوچه شهیدمیرمحکم در نزدیکی خیابان پیروزی، می‌ساخت. آن وقت، هیئت‌مان، شام هم می‌داد: ماکارونی، کتلت، کوکو، عدس‌پلو و...؛ آش‌پز هم مامان‌ها بودند. حدود 20 تا 30 غذا توزیع می‌شد.

حدودا در سال هفتاد و دو، این هیئت محلی، از نصف عرض کوچه به کل عرض کوچه و از چوبی، به داربستی تبدیل شد. دیگر، فقط جوانان محل نبودند، پدران‌شان هم جزو نفرات اصلی دست‌اندرکاران هیئت شده بودند. کلا هرچه جنس مذکر در کوچه بود، روزی که قرار بود داربست‌ها علم شود، به کوچه می‌آمد و به نحوی کمک می‌کرد. به جای مامان ِ پچه‌ها، حیاط یک خانه شده بود آش‌پزخانه و یکی از بازاری‌های محل هم شده بود آش‌پز هیئت. بلندگوی سبزی‌فروشی هم جای خود را به اگو چنگ داده بود. شب‌ها، کوچه بسته می‌شد و بعد از اذان، کلاس قرآن در هیئت برگزار می‌شد و به ما اطفال، برای از حفظ خواندن قرآن، کادو می‌دادند: ماژیک، مدادشمعی، گواش، تراش مدل‌دار، مداد رنگی شش رنگ و... بعد هم سخنرانی و مداحی و شام. به جای 20 تا، دیگر 200 شام توزیع می‌شد. و ما، به عنوان اطفال ِ کم سن و سال، در زنانه، سقا بودیم. یادم می‌آید که محرم آن سال‌ها افتاده بود در ایام امتحانات خرداد، و مدرسه‌ها زود تعطیل می‌شدند و ما هم به ذوق هیئت محل، با همان روپوش مدرسه دور و بر هیئت بودیم و بزرگترها کار می‌کردند و ما هم به بازی در اطراف هیئت مشغول می‌شدیم.

نزدیک دهه هشتاد که شد، هیئت، باز هم گسترده‌تر شد. حتی می‌شد شب‌هایی که 1000 غذا هم توزیع شود. تقریبا یک سوم کوچه، طولش بود. زنانه‌اش هم سه چهار خانه‌ی مجاور هیئت. دیگر کار اصلی هیئت دست جوانان هم نبود؛ پدران متصدیان و کارکنان و تصمیم‌گیران اصلی هیئت شده بودند. بچه‌های کم سن و سال (مثل من و دوستانم که آن موقع حداکثر 14 ساله بودیم) از نگاه آن‌ها به هیچ دردی نمی‌خوردیم جز دست به دست کردن غذا و سقایی مجلس بانوان. ما بازی نبودیم. هر کدام، با بچه‌های مدرسه‌مان، سر از یک هیئتی در آورده بودیم و موقع شام، خودمان را می‌رساندیم به محل، برای دست به دست کردن غذا.

در همین اول دهه هشتاد، با حضور پر رنگ حضرت عزراییل علیه‌السلام در محل، سه نفر از متصدیان اصلی هیئت که پدر بچه‌های محل بودند، فوت کردند. جوانان مسن‌تر هم بیشتر در ایام ازدواج بودند و کار داشتند. و این چنین شد که هیئتی که از گوشه پیاده رو و با چادر مادران بچه‌ها تاسیس شده بود، یک سال مراسم نداشت!

امسال هم که 9 سال از اول دهه هشتاد می‌گذرد، ابعاد هیئت از یک سوم کوچه، به یک پارکینگ سی چهل متری تنزل پیدا کرده و بیشتر مکانی شده برای دید و بازدید اهالی محل و نه خبری از کلاس قرآن قبلش هست و نه خبری از همکاری کل یک کوچه برای عزاداری.

البته که موج عزاداری امام حسین(ع) با بی‌تدبیری باباهای محل آرام نمی‌گیرد و مقصود من هم از این نوشته این نیست. این خاطره‌ی تلخی بود از اینکه در محل ما، نسل‌ها، کارها را دست به دست نکردند و پشتوانه‌‌سازی نشد.

این را به دعوت قلم‌زن و برای شور دادن به موج‌الحسین(ع) نوشتم.

وبلاگ
طعم عسل

نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در سه شنبه 23 آذر 1389 و ساعت 06:44 ب.ظ
نظرات
خرداد 89


* پی نوشت:
1- هنوز خیلی از کربلا دور نشده بودیم که تو را نشانمان دادند ... سالها آرزوی دیدنت را داشتم که گلایه سالیان سال را بر گوشت سیلی زنم ... بی معرفت .. چطور دلت آمد خروش نکنی و فرعون زمان و مکان را در هم نکوبی ... چطور دلت آمد ناله العطش کودکان را بشنوی و سکوت کنی ... علی اصغرشان را دیدی؟؟؟ رقیه؟ اکبر؟ قاسم؟ شرم عباس را چطور تاب آوردی بی معرفت؟... تو هم از جنس کوفیان بودی .... مانده ام چطور هنوز رویت می شود که بر زمین جاری باشی ...چنین شبی تو را بر آل علی بستند و تو سکوت کردی؟ وای بر تو  ..... من به جایت بود از شرم در زمین فرو می رفتم ...
2- اینجا فرات ...
3- این پست در پاسخ به موج الحسین به روز شده است. از آنجایی که این موج باید تداوم یابد لذا دعوت می کنم از دوستانم گذر اقاقیا, ریحانت, روزهای عاشقی, دست نوشته های رعنا, دریچه ایی به سوی ملکوت, آبدارخانه و هر عاشق حسین دیگری که دوست داشت بنویسد.

وبلاگ
نظاره

نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در دوشنبه 22 آذر 1389 و ساعت 01:49 ق.ظ
نظرات
« همیشه قطره‌ای بودم به تماشای حسین و دوستدارانش
از عاشورا و شرکتم در مراسمش هنوز شخصا، نتیجه‌ای نگرفتم که مباهاتش کنم!
کوچک‌تر که بودم توفیق بود با دوستانم مسجد محل‌مان را سیاه می‌کردیم
و در روزهای عزای ثارالله، مراسم را در سطح خودمان اداره می‌کردیم
از شب تاسوعا تا شام غریبان معتکف و آویزان مسجد می‌شدیم
و هر کار که بود برای خدای حسین به دوش می‌گرفتیم
هر چه خسته‌تر می‌شدیم، خوش‌رو‌تر و شاداب‌تر
امّا مدعی زیاد شد و لایق تر از ما حاضر بود
حتی تکنولوژی‌هم
به ظرف شستن‌ما
و سفره پاک کردن‌مان
رحم نکرد
و این توفیق را هم سترد
خوشا به‌حال کارگران شهرداری»
* * *
« یک قوم و دو قوم و ده قوم را
این‌گونه هر سال فعال کردن در مسیر اوج،
حیرت آور است
مهندسش بشر نیست
پلان‌ها از ۱۴۰۰ سال پیش ثبت شده
و کم کم، اجرا می‌شود
و الله خیر الماکرین »
* * *


السلام علیک یا ثارالله


« محلۀ ما آنچنان مذهبی نشین نیست
پیری آمد به مسجد
تشت پر از آب و استکان و مایع را گرفت،
بی‌پروا ما را پس ‌زد و ‌گفت:

” دیگه حالا نوبت منه
من یک عمر از دست دادم،
شما حالاحالاها وقت دارید ”
می‌ترسید بی‌سربازی حسین برود
فکر کردیم همین یک هوس است!
با احترام کنار رفتیم،
بعدها از گذشتۀ پشیمان خود بیشتر گفت
یاد آن تشت آب و شلنگ و چارپایۀ فرسوده بخیر
پیرمرد، مزۀ اعتکاف بر حسین را می‌خواست
پس چون که چشید،
هر وقت رفتیم مسجد
او قبل از ما حاضر بود،
و این اولین جبهه‌ای بود که واگذار کردیم
آنقدر زیاد شدند، جوان‌ها و پیرمرد‌ها
که هم استکان‌ها را گرفتند
هم فرش‌ها، موکت‌ها و سفره‌ها را
هم سیاهی‌ها را
بلندگوها را
و پرچم‌ها را
حتی صف ( رد کن برۀ ) غذا را
و هم مسجد نیمه ساخت ما ساخته شد!
نجنبی، مهدی حسین سرباز زیاد دارد
مگر یک مسجد چقدر کار دارد؟»
* * *
« عزای حسینی مثل یک آب‌شار پر آب توریستی است
هم دوست داری با جریان آب همراه شوی
با قطره‌های آسیب‌ناپذیر
که شیرجه می‌روند به هستی،
هم با چشمانت
می‌خواهی از دور منظره‌را تماشا کنی
و ما امروز هم‌چنان در حیرت!
عاجز از حل مساله
نقش پیر و پاتال جامانده را ایفا می‌کنم
که آخر شب، جهت صرف محتوا به مجلس برود
تا از ادای تکلیف، وجدان راحت کرده باشد
مثل کسی که عکس آبشار را می‌بیند
هیبت خون خدا را می‌بینی
و نفخت فیه من روحی
زیباست… نه؟
فقط می‌توانی به زیبائی‌اش اعتراف کنی»
* * *
« شاید یک روز ، یک نوجوانی را پس زدم
و گفتم من یک عمر از دست دادم،
تو حالاحالاها وقت داری!
از نوجوانی همین‌طور دستم خشک شده‌! « آقا اجازه! »
من هم شمرده می‌شوم؟
ساعت کلاس برای من هنوز تمام نشده،
و برای هیچ ساکن دنیائی…
کلاس حسین علی(ع) است
کلاس آب
کلاس حیات
کلاس مهریۀ زهرا(س)
گاهی در آن دانشجوهای پیر مردود می‌شوند
دانشمندها، اصحاب… ، مهاجرین و انصار،
منزه‌ترین‌ها، مردد،
لکن، پسر سیزده ساله شاگرد اول می‌شود»
* * *
« مهم آن است که بمیری قبل از آن‌که بمیرانندت
و منبع و منشأ حیات آنانند که چنین مرده‌اند*
از نوجوانی در این جملۀ آن شهید معاصر، غوطه‌ورم
کاغذهای چرک نویسم، گوشۀ یادداشت‌هایم
پر است از این جمله،
دیگر عادت شده بنویسم
و رویش فکر کنم
به جای فیلم دیدن! و بستنی خوردن!
لذتش البته کم‌تر نیست!»
* * *
« کلاس عاشورا در سال همین ده روز نیست
مسجدها، تکیه‌ها، استکان‌ها، فرش‌ها، بیرق‌ها،
فقط چشائی تو را به لذت زیستن در جوار حسین آشنا می‌کند
زیستنی که فقط به مراسم ده روزه ختم نمی‌شود
این فقط یک آغاز است
از گریستن بر حسین تا رسیدن به حسین
مسلمانی لازم است، تا به نتیجه برسی
تعلیق برای الله … اعتصام به حبل الله،
و ترک کمترین معارض!
در کشتی حسین علیه السلام می‌توان این اسلوب را یافت
شاید در یک لحظه، شاید به طول یک عمر، شاید هم هیچ‌وقت العیاذ بالله
زمان نسبی است
بهترین نتیجه را از خود حسین علیه السلام باید جست
که تو را در رکاب منتقم آل مظلوم الله ، مهدی موعود علیه‌السلام
شهید کند! اگر لیاقتت کشید، بی‌سر یا مثله مثله
آن روز وبلاگم می‌تواند با افتخار آپ! شود،

امروز افتخاری نیست.
همین »

پ.ن ۱) این نوشته بازخوردی بر «موج الحسین» بود که از وبلاگ «قلم‌زن» آغاز شده است.

وبلاگ
روزنوشت
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در دوشنبه 22 آذر 1389 و ساعت 12:56 ق.ظ
نظرات
مسافرت با دوستان حوزوی سرشار از معنویت برگذار شد و واقعا نمیدونم چی بنویسم و چی بگم..هرچقدر بگم کم گفتم...سفر ما همراه با شروع محرم بود

از رفتن و مناجات خوندن دسته جمعی بگم

از اولین قدم های لرزان در حرم بگم

از اتاق چهارنفره و نشست های دوستانه طلاب بگم

از ملاقات های هرشب زیر پنجره فولاد و زمزمه "آقا آقا.." بگم

از دیدار سرداب و تقلا برای گرفتن ضریح مطهر بگم

از دعای ندبه و دعای کمیل در شبستان امام خمینی بگم

از تجمع کودکان در لباس علی اصغر بگم

یا از وداع و خوندن روضه هنگام برگشت بگم..

اول از کادر حوزه و دوستانم واقعا تشکر میکنم.وقتی بلیط جور نمیشد و چهارشنبه صبح با خوندن یک زیارت عاشورا متوسل شدیم و جواب شنیدیم دلم میخواست پرواز کنم...گریه امونمون نمیداد مخصوصا وقتی عده ای نمیتونستن بیان و با اشک بدرقه میکردن.....

کاروان بزرگی بود..یک زوج جوان 70 ساله و 65 ساله هم برای ماه عسل اومده بودند که همه مسافرین قطار با اشتیاق نگاه میکردند...

یک خانم نورانی و دوست داشتنی مسئول ما بود که برای بار اول توفیق داشتیم در خدمتشون باشیم.همون شب اول به کوپه ما اومد گفت:

سلام عزیزان؛میدونید امشب چه شبیه؟دقیقا شبی که کاروان کربلا حرکت کرد..مثل شما که حرکت کردید.دعا فراموش نشه...

اینو گفت و همه رو به فکر واداشت.انگار همه مبهوت بودن که اون کاروان چی بوده...کی بوده....وای راست میگفت عجب شبی..

احترام بچه ها به بزرگتر های کاروان تحسین برانگیز بود و درس های بسیاری به من داد.اینکه چطور همه از حقشون میگذشتند و چهار طبقه رو غذا پخش میکردند..صبح ها با زدن به در آماده نماز در حرم میشدند و مدیر کاروان چقدر زیبا از ترک "منیت ها" صحبت میکرد..

وقتی برای وداع تو دارالحکمه نشستیم و حلقه زدیم خادم ها با شک و تردید از کنار ما رد میشدند که مبادا کسی عده ای رو به خلاف جمع کرده باشه..اما به یک باره اشک از دیدگان بچه ها جاری شد و صدای روضه مداح کاروان همه رو جمع کرد.

مسئول کاروان چند جمله گفت که هنوز هم در گوشمه مثل:

"اینجا خانه ملکی امام رضا (ع) است...خانه ملکوتی امام رضا کجاست! و چه وسعتی داره؟"

"بنده یعنی کسی که به چیزی بنده...هرکسی بنده چیزیه یکی بنده این میزه و بهش بنده..یکی بنده این ماشینه...یکی بنده این لباس و دیگری بنده خداست که همیشه میگه: حیف که گوشم بند خداست وگرنه به موسیقی گوش میدادم...حیف که چشمانم بند خداست وگرنه فلان فیلم رو میدیدم..."

و در آخر گفت: بچه ها امروز روز میدونید چه روزیه؟ روزی که حضرت یوسف از زندان آزاد شد.دعای وداع میخوانیم به امید آنکه از بند نفس رها بشیم...

چه شور و حالی بود بین بچه ها.حسرت میخوردم از اینهمه دل پاک و من روسیاه..شاید به برکت این جمع من هم بخشیده بشم...

الوداع ضامن آهووووووووووو الوداااااااااااااع.....

پینوشت:از همه دوستان عزیز درخواست میکنم با نوشتن خاطره ای در این موج وبلاگی شرکت کنند..

وبلاگ: چهارده آینه حق



نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در یکشنبه 21 آذر 1389 و ساعت 11:40 ب.ظ
نظرات

اصفهان که بودیم هیئت و مراسمات مذهبی را با سخنرانش می شناختیم و تصمیم می گرفتم که بروم و یا نروم با قبولی در دانشگاه و امدن به تهران برعکس اصفهان دیدم معمولن این مداح است که محوریت برنامه را بر عهده دارد و رفقا نیزبر اساس اینکه پامنبری کدام مداح باشند طیف بندی می شوند.هرچند با وجود آقای امجد در کوی دانشگاه به عنوان امام جماعت باز هم سخنران مراسم بود که برایم اهمیت داشت ولی خوب باز نوع رفتار تهرانی ها در قبال هیئت برایم جالب بود به قول دوستی می گفت هیئت های اصفهان دو موقع شلوغ میشه یه موقع وقت سخنرانی و چند دقیقه قبل از شام و تهرانی ها که شام نمیدهند جز تاسوعا و عاشورا لذا فقط برای مداحی میان .

با اتمام درس و خروج از کوی دانشگاه و بعد مسافت در تهران اینکه در ایام مختلف کجا می شود رفت و از چه کسی می شود بهره برد نگرانی هایی داشتم تا اینکه دوستی مجلس هفتگی یکی از علما را معرفی کرد در یکی از محله های مذهبی تهران که هر چند نام وتعریفشان را را زیاد شنیده بودم لیکن امکان حضور در برنامه هایشان را نیافته بودم. حضور در آن مجلس من را برد به روزهای خوب اصفهان و جلساتی که شرکت میکردیم که اکثر حضار دفترچه ای داشتند و از سخنان سخنران یادداشت و نت بر میداشتند و چقدر ان یادداشت های روزهای نوجوانی در این سالها به کارم امده و به درد خورده است باز دیدم جماعتی هستند که برای سخنران امده بودند و یادداشت برمیداشتند در کنار جو و فضای کامل سنتی و قدیمی برنامه موجب شد که هر از چندگاهی در جلسات هفتگی هم شرکت کنم

تا دو سال پیش،  و حمله ددمنشانه دشمن صهیونیستی به غزه و آن پیام تاریخی حضرت آقا در خصوص فاجعه ای که در غزه میگذشت شب اول محرم رفتیم مجلس عزایی که آن بزرگوار سخنرانی داشتند اما تا آخر سخنرانی هر چه نشستم که ایشان اشاره ای بکنند به انچه در غزه میگذرد و یا در آخر فرمایشاتشان حداقل دعایی بکنند خبری نشد و این شد که دیگر نرفتم. (+)

این روزها دلم روضه می خواهد از آن ها که استاد شهیدم مرتضا مطهری میخواند:asia2gaza1

اگر حسین بن علی (ع) امروز بود ، می گفت اگر می خواهید برای من عزاداری کنید باید اشعار شما فلسطین باشد شمر امروز شما موشه دایان است . شمر ۱۳۰۰ سال پیش مرد و رفت شمر امروزت را بشناس به دروغ به مغز ما کرده اند که این یک مسئله ی داخلی است و مربوط به عرب و اسرائیل است . چرا یهودیان دنیا مرتب برای اینها پول می فرستند ؟ ما چه جوابی در مقابل اسلام پیغمبر خدا داریم ؟ خجالت دارد که خودمان را مسلمان بدانیم . خجالت دارد که خودما را شیعه ی علی بن ابیطالب بدانیم . آیا ما وظیفه نداریم که یک کمک مالی بکینیم ؟ آیا اینها مسلمان نیستنتد ؟ آیا اینها برای حق مشروع بشری قیام نمی کنند ؟ به خدا قسم وقتی که انسان اینها را می بیند آتش میگیرد .
پیغمبر خدا فرمود که هر کس بشنود صدای مسلمانی را که او فریاد می کند (یاللمسلیمن ) و زود او را کمک نکند او دیگر مسلمان نیست .و من او را مسلمان نمی دانم.
چه مانعی دارد که ما برای اینها حسابی بانکی باز کنیم ؟ چه مانعی دارد که ما مقدار کمی از در آمد خودمان را به اینها اختصاص بدهیم . پس بیاییم به خودمان ارزش بدهیم و بیاییم به کار خودمان ارزش بدهیم ، به فکر خودمان ارزش بدهیم . به کتابهای خودمان ارزش بدهیم به پول های خودمان ارزش بدهیم . خودمان را در میان ملل دنیا آبرومند کنیم .

بهانه نگارش این یادداشت دعوتی است که خواهر بزرگوارم برای نوشتن از خاطرات محرم داشتند و  دومین روز ورودکاروان اسیایی ازادی غزه به ایران می باشد.

وبلاگ :
آغاز در نهایت
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 19 آذر 1389 و ساعت 02:11 ق.ظ
نظرات

بسم الله


قدیم که کوچیک بودیم و تاسوعا و عاشورا ها میرفتیم ولایت :) از دم در خونه ی مامان بزرگ اینها می ایستادیم و گذر دسته هارو نگاه میکردیم...

عَلَم های کوچیک و بزرگ رو...

یه محوطه ای بود نزدیک یک امامزاده ای که تعزیه اجرا میکردن...

میرفتیم اونجا نگاه تعزیه ها میکردیم...

خیلی وقته تکرار نشده اون تاسوعا عاشورا های به یاد موندنی........

 

توی ولایت ما رسم بر اینه که یه عَلَم بزرگ دارن به این صورت که یه چوبِ بزرگ هست و بهش شال گره میزنن....


عمو داشت میرفت ملاقات یکی از فامیلا ... یه پلاستیک دستش بود که توش یه تعداد پارچه بود...میبرد همراهش

فکر کردیم پارچه ها متبرک هستند و میبره برای مریض...

بعدا که ازش پرسیدیم پارچه های توی پلاستیک چی بود گفت

اینهارو زنعمو داده گفته بده به جای من گره بزنن به علم...

زن عمو از خیلی سال پیش...بیش از 12 سال ام اس داره... خوشحالم که هنوز اندازه ی ذره ای امیدواره

کاش میتونستم یه محرم دیگه رو مثل قدیم ها برم ولایت...خیلی خوب بود


محرم،دسته های عزاداری


پ.ن 1:

چون این 12 سال رو قریب به 5-6 سال رو از نزدیک دیدم و بعدش رو دورادور و اونایی که میشناسن منو میدونن که با هر بار دیدن چه حالی میشم همین که میبینم بعد از این همه سال هنوز ذره ای امیدواره ته دلم خوشحال میشه....

پ.ن2 :

برای ایشون و همه ی مریض ها دعا کنیم...

پ.ن 3 :

هرچی گشتم پیدا نکردم عکسی از اون مدل عَلَم ها...

پ.ن 4 :

دعوت میکنم از دوستان عزیز : ثنا (دنیای کاغذی) - فاطمه کیا (مرا به نام کوچکم صدا بزن) صفحات خط خطی - مطهره کیا ( تا ملاقات خدا هیچ نمانده) - پاکروان (دست خط)

که ما رو در این موج (موج الحسین علیه السلام) همراهی کنند :)


وبلاگ مشکوه


نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 19 آذر 1389 و ساعت 01:23 ق.ظ
نظرات

مسجد جامع امام‌حسین (ع) با آن بزرگی‌ش کیپ‌تاکیپ پر بود. سجاده‌ها را چسبیده‌به‌هم پهن کرده بودیم و هرکس فقط به اندازه همان سجاده جا برای نشستن داشت. زن کناری‌م، دختر 5ساله‌ش، مریم، را هم با خودش آورده بود اعتکاف. دختر، خواستنی بود و خانم‌های دوروبری‌مان هرازچند گاهی باهاش حرف می‌زدند، بازی‌های نشستنکی می‌کردند و ته‌کیف‌شان اگر شکلاتی‌چیزی داشتند بهش می‌دادند. این‌طرفم هم دختری نشسته بود، هم‌سن‌وسال خودم.


شب آخر اعتکاف بود. شب وفات بانو زینب (س). بعد نماز دخترکناری‌م روبه مریم گفت: «مریم‌جون بیا بشین رو پام، برات قصه بگم.»  مریم که انگار از تنگی‌جا حوصله‌ش سر رفته بود، ازخداخواسته بلند شد و نشست توی بغل دختر. دختر چادر گل‌گلی‌ش را کشید روی سر مریم و دوتایی رفتند زیر خیمه دونفره. فاصله کم بود و صداش می‌آمد؛ یکی بود یکی نبود.. یه روز یه دختری بود هم‌سن و سال تو.. باباشُ خیلی دوست داشت...همین‌طور که موهای مریم را ناز می‌کرد و قصه می‌گفت کم‌کم بغض ‌دوید توی صدای دخترقصه‌گو. به ماجراهای عمه که رسید دیگر شانه‌هاش هم می‌لرزید. خالصانه‌ترین روضه‌ای بود که تاحالا شنیده‌ام.  


***


به دعوت قلم‌زن نوشتم. هرکس دوست دارد بنویسد، از طرف من دعوت.

..........................

وبلاگ چشم و چراغ


برجسب های مطلب :
موج‌الحسین,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 19 آذر 1389 و ساعت 12:37 ق.ظ
نظرات

کتیبه ها، پرچم ها ، کتل و علامت ها ، پارچه های مشکی ، استکان و نلبکی های آماده ، دیگ های غذا ، بوی اسپند ، حالا هر طرف نگاه می کنم اسم توست ... حسین(ع)


حال و هوای این روز های شهر مثل هر سال رنگ عوض می کند و تو اگر هم عاشق نباشی دلت دچار می شود ، دست خودت نیست اما دلت می گیره نمی دونی چرا؟ نمی دونی برای کی ؟


 آب ، دختر سه ساله ، کودک شش ماه ، چادر ، گوشواره این ها را می بینی و تو فقط بغض می کنی . حالت دیگر دست خودت نیست ، دلت می خواهد  یک گوشه تنها بشینی ، زمزمه کنی و بباری انقدر اشک بریزی که احساس سبک شدن بکنی اما با این همه باز هم ته دلت هنوز غم هست ، هنوز دلت گرفته ، هنوز هوای چشم هایت بارانیست.... این غم ، این دل گرفتگی ، این همه اشک برای کیست ؟ برای چیست ؟ اصلا از کجاست؟


نگاه که می کنم می بینم نه فقط من و تو دل هایمان گرفته حتی آسمان هم دلش گرفته ، این روزها بغض کرده اما نمی بارد ، می ترسم از روزی که این بغض بترکد . ببار آسمان ، ببار و تو هم سبک کن دلت را ، می دانم شرمنده هستی ، شرمنده از اینکه آن روز که باید می باریدی نباریدی حتی چند قطره برای دلخوشی کودکان ، حتی برای .... نگذار لب باز کنم به گفتن  ببار آسمان ببار عقده دلت را خالی کن ، تو هم مثل ما خودت را سبک کن ، هر چند اگر طوفانی هم بباری باز سبک نمی شوی


قشنگ گفت که حسین دل من با حسین دل تو فرق دارد ، به راستی هر دلی برای حسین خودش اشک می ریزد و این اشک ریختن ها نماز بندگی ماست پیش تو


پ ن : حرف هر ساله ام با تو : نازنینا وعده کردی کربلایت می برم ..... آقا به دلم افتاده ناکام از دنیا میرم ولی هنوز هم منتظرم تا محرم حریمت شوم
پ ن : دعوت شده از طرف دوست عزیز  راحیل  برای موج وبلاگی ، دعوت می کنم از دوستان روح الله جعفری ، آسمان ، یک وجب دل تا در این موج همراهی کنند.

وبلاگ
دو رکعت بندگی


برجسب های مطلب :
موج‌الحسین, دو رکعت بندگی,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 19 آذر 1389 و ساعت 12:29 ق.ظ
نظرات

هنوز سه ماه از سفر بنده به کربلا نگذشته . البته بیشتر سفر که بار پژوهش اجتماعی داشت تا زیارتی ولی اتفاقی افتاد در این سفر که باعث شد من بعد از گذشت 20 سال از زندگی‌م ؛ امام حسین رو بشناس‌م و اولین محرم عمرم رو امسال به سوگ عزا بنشین‌م .


محرم اول بعد از کربلا



ماجرا از اونجا شروع شد که من در کوچه پس کوچه های شهر کربلا مشغول صحبت با مردم این شهر بودم و سوال ها از همه جور می‌پرسیدم از سیاسی مذهبی و حتی فرهنگی.تلفن‌م زنگ خورد یکی از دوستان دوران مدرسه‌ام که به اختلاف یک روز با هم به این سفر آمده بودیم پشت خط بود . گروه بچه‌های جهادی بودند و اکثرا از دانشگاه امام صادق (ع) . گفت حاج حسین یکتا آمده کربلا و در هتل ما حضور پیدا کرده و میخواد صحبت کنه تونستی بیا . قرار نبود برم  چون به یکی از خانم‌های مسن کاروان قول داده بودم که باهاش برم بازار پشت حرم خرید کنه . محله خطرناکی بود نمی‌تونست تنها بره . تلفن قطع شد و من هم ادامه سوال جواب‌هام رو با مردم کربلا داشتم که نزدیک ظهر شد رفتم هتل یک سر که اون خانم گفت کسالت دارن نمیتونن برن و من خوشحال شدم و دوباره برگشتم سمت همان کوچه پس کوچه ها . در راه رفت،از جلوی هتل همان رفیق‌مون رد شدیم . به دلم افتاد یک سر برم بزنم بهش‌ان چون چند نفر از رفقا هم بودند اونجا . رفتم داخل هتل و داخل اون اتاقی که جلسه بود شدم . اتاق کوچکی بود به زور در انتهای اتاق دو زانو جا شدم . صحبت ها شروع شده بود و من تازه رسیده بودم . صحبت‌های جدیدی نبود همون چیزهایی که همیشه شنیده بودیم ولی این‌دفعه با روحیه انقلابی و جهادی تعریف می‌شد . قبلا با روحیه عرفانی و مذهبی بود این بار حاج حسین یکتا چون روحیه رزمنده بودن داشت با این روحیه گفت .میگفت امام حسین رو رفیق خودمون بدونی‌م باهاش کارهامون رو سِت کنیم شک نکنید که رفاقت می‌کنه باهاتون و حال می‌کنید. فرق بعدی که خیلی مهم بود هتل در فاصله شاید صد متری حرم حضرت عباس بود .
صحبت‌ها تمام شد و همه شاد و خوشحال رفتند سر اتاق‌هایشان من هم با رفقا رفتیم یه چرخی بزنیم و بعد برویم حرم . روز جمعه بود و در حرم نماز جمعه برپا بود . نماز رو خودمان خوندیم و به سمت بیرون روانه شدیم و با آنها خداحافظی کردم . رفتم از دور حرم امام حسین دور زدم رفت‌م تو بازارچه قدیمی شهر همین‌جوری مستقیم رفتم دیدم سر از جلو در حرم در آوردم هوا گرم بود به شدت رفتم تو حرم خواستم برم سمت کلمن‌های آب که راهم رو چند تا کاوران که یکی‌شون خوابیده بودن اون‌یکی داشتن دعا میخوندن و راه بسته بودن .. مستقیم رفتم جلو . دم مغرب بود حرم نسبتا شلوغ شده بود .رفتم جلوی در اون قسمتی که جای تیر رگبار بود . یادم افتاد مداح کاروان دیروز گفته بود که اینها جای تیراندازی سربازان صدام هست به شیعیان که صد‌ها شهید داده . تو دلم گفتم یعنی امام‌حسین چقدر اون‌ها رو دوست داشته خوشا به احوالات‌شون که کنار خود امام شهید شدن . معمولا تو دل‌م با خودم بحث‌های سنگین خیلی می‌کنم . همون‌جا ایستاده بودم و در دلم غوغایی بر پا بود یاد صحبت های ظهر حسین یکتا افتادم که قسمتیش در مورد امام‌حسین و رفاقت‌ش افتادم . تیری تو تاریکی ! شلیک کردم . پیش امام‌حسین چون کودکی لج‌باز شده بودم . گفتم امام‌حسین اگه دوست‌م داری الان یه جا جلوی ضریح‌ت باز کن من خودم رو تمام قد وصل کنم به ضریح . گام به گام آرام و آرام رفتم جلو . تو دلم به حماقت خودم می‌خندیدم و از طرفی نگران بودم اگه راه باز نشه چجوری شیطان درونم رو راضی کنم که امام‌حسین دوست‌م داره . دو گام مونده بود به ضریح . دقیقا نفری که جلوم بود برگشت دست چپ‌ش رو گذاشت رو شونه چپ من خندید و رفت . رفت‌م چسبیدم به حرم . گفتم اتفاقی شده برا هر کسی پیش میاد چند دقیقه این بحث ها در دلم غوغا داشت و مهدیار شیطان درونم با مهدیار مومن درونم دعوا داشتند. که دل کندم از ضریح و دور ضریح چرخیدم . پشت ضریح جایگاهی کوچکی هست در فاصله یک و نیم متری ضریح که همیشه خدا شلوغ هست اون روز هم جمعه بود و ماه رمضان . یه نگاهی کردن دیدم پر پر هست و سه چهار نفر هم در نوبت که کسی بلند شد بروند و بشینند و دعا و نماز بخوانند . مداح کاروان قبلا می‌گفت ایده آل ترین مکان برای عبادت همین جا هست . هنوز بحث ها در دلم ادامه داشت که به فکرم رسید از امام حسین بخوام نزدیک ترین نقطه که پر بود ، یک جا در اونجا ه من بدهد که  دعا بخونم . این خواسته رو از امام‌حسین خواستم بعد سر بلند کردم دیدم جلوی جلو دقیقا جای یک نفر خالیست و هیچ کدام از این ها که در صف بودند نمی‌رفتند . من وارد اون مکان شدم و رفتم اون جلو نشستم  . نمی‌دونستم چی شده دقیقا ولی حس خوشحالی داشتم . مهدیار شیطان درونم ساکت شده بود و مهدیار مومن خوشحالی میکرد . یه لحظه یاد حسین یکتا افتادم که گفته بود با امام حسین رفاقت کنید که با معرفت ترین رفقاست . نا خود اگاه خنده تلخی کردم و سر رو زانو هام گذاشتم سر بلند کردم زانوهام خیس بود نگاه به ضریح کردم . و جالب این بود که در امتداد نگاه‌م هیچ کس نبود و از پایین تا بالای ضریح‌و می‌شد دید . زیر لب گفتم آقا غلط کردم . من رو به درگاه‌ت راه بده . بعد با ذکر خدااااااا دوباره سر به زانو گذاشتم . چند بار این حرکت تکرار شد . تو حال خودم بودم صدای اذان منقلب‌م کرد . رفتم نماز جماعت تو صحن با یک حالت مست‌گونه . برگشتم تو حرم چشمان‌م به ضریح خورد دوباره . حس رفاقتی تو وجودم اومد . انگار برادرم هست انگار کسی هست که میدونه من غم چی دارم و میدونه من چه مدلی هستم . میدونه من ... از سر خوشحالی گفتم امام حسین دوباره تست میکنیم . یه جا باز کن من بیام تو اغوش‌ت . رفتم جلو یک نفر جا باز شد و من رفتم در آغوش ضریح . چند دقیقه ای گذشت آن قسمت ضریحش را شست و شو دادم . دور حرم زدم تو دلم اومد دوباره بگم اون جایی که ساعتی درد و دل کردم دوباره بهم بده . گفتم امثال من زیادن شاید درست نباشه خودخواهی . رفتم یه جای دیگه نشستم  کمی دیگر درد و دل گفتم . با حالت سرور و خوشحالی زدم بیرون از حرم . تو پوست خودم نبودم . انگار مهدیار دیگری متولد شده بود . زنگ زدم تهران خبر بگیرم از پیگیری بعضی کارا سوال کردم دیدم خیلی از گره ها باز شده و خیلی دیگر در شرف باز شدنه . تاب نیاوردم دوباره برگشتم حرم . دوباره اون جمله حسین یکتا که رفاقت کن با امام حسین یادم اومد تو صحن حرم رو به ضریح گام برمی‌داشتم و با چشمان خیس به سختی ضریح رو میدیدم . و لبیک یا حسین زیر لب می‌گفتم
قول های زیادی به امام حسین دادم که بعضی‌ش رو عملی نکردم و شرط رفاقت رو به جا نیاوردم . ولی امام حسین به قول های خودش عمل کرد و تا حالا هر کاری خواستم ازش نه نگفته . محرم اول زندگیم هست امسال . تا پارسال هیئت که میرفتم به جای اینکه اصل رو بچسبم . همش روی صحبت‌های مداح و سخنران فکر می‌کردم و نقدش میکردم و در اخر که می‌دیدم دارن خرافه گرایی میکنن میرفتم بیرون هیئت . امام‌حسین رو من تو کربلا جلوی ضریح خودش پیدا کردم .


پ.ن: این حادثه دو روز مونده به اخر سفرم رخ داد . روز اخر هم همه خانم ها درخواست کمک داشتن کمتر وقت شد برم حرم . ولی شب تا صبح حرم بودم و چه غوغایی چه شور و حالی من بودم و ارباب بود و خدا . همین .


"موج وبلاگی محرم " که از این وبلاگ قلم‌زن(+) شروع شد و بنده از طریق وبلاگ وادی(+) به این موج دعوت شدم . از دوستان خوبم علیرضا‌شاطری(+) حسن‌میثمی(+) مسعود‌حسنلو(+) خانم‌کبری‌آسوپار(+) خودکار(+)
» و این هم وبلاگ موج (+)

.....
وبلاگ
مهدیار بسیجی
برجسب های مطلب :
موج الحسین, مهدیار بسیجی,
نوشته شده توسط موج الحسین علیه السلام در جمعه 19 آذر 1389 و ساعت 12:22 ق.ظ
نظرات
مطالب اخیر
1 |2 |
آرشیو ماهیانه
جستجو در وبلاگ
تاکنون نوشته‌اند

This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari, Special Thanks To SNM