مسافرت با دوستان حوزوی سرشار از
معنویت برگذار شد و واقعا نمیدونم چی بنویسم و چی بگم..هرچقدر بگم کم
گفتم...سفر ما همراه با شروع محرم بوداز رفتن و مناجات خوندن دسته جمعی بگم
از اولین قدم های لرزان در حرم بگم
از اتاق چهارنفره و نشست های دوستانه طلاب بگم
از ملاقات های هرشب زیر پنجره فولاد و زمزمه "آقا آقا.." بگم
از دیدار سرداب و تقلا برای گرفتن ضریح مطهر بگم
از دعای ندبه و دعای کمیل در شبستان امام خمینی بگم
از تجمع کودکان در لباس علی اصغر بگم
یا از وداع و خوندن روضه هنگام برگشت بگم..
اول
از کادر حوزه و دوستانم واقعا تشکر میکنم.وقتی بلیط جور نمیشد و چهارشنبه
صبح با خوندن یک زیارت عاشورا متوسل شدیم و جواب شنیدیم دلم میخواست پرواز
کنم...گریه امونمون نمیداد مخصوصا وقتی عده ای نمیتونستن بیان و با اشک
بدرقه میکردن.....
کاروان بزرگی بود..یک زوج جوان 70 ساله و 65 ساله هم برای ماه عسل اومده بودند که همه مسافرین قطار با اشتیاق نگاه میکردند...
یک خانم نورانی و دوست داشتنی مسئول ما بود که برای بار اول توفیق داشتیم در خدمتشون باشیم.همون شب اول به کوپه ما اومد گفت:
سلام عزیزان؛میدونید امشب چه شبیه؟دقیقا شبی که کاروان کربلا حرکت کرد..مثل شما که حرکت کردید.دعا فراموش نشه...
اینو گفت و همه رو به فکر واداشت.انگار همه مبهوت بودن که اون کاروان چی بوده...کی بوده....وای راست میگفت عجب شبی..
احترام
بچه ها به بزرگتر های کاروان تحسین برانگیز بود و درس های بسیاری به من
داد.اینکه چطور همه از حقشون میگذشتند و چهار طبقه رو غذا پخش میکردند..صبح
ها با زدن به در آماده نماز در حرم میشدند و مدیر کاروان چقدر زیبا از ترک
"منیت ها" صحبت میکرد..
وقتی برای وداع تو دارالحکمه نشستیم
و حلقه زدیم خادم ها با شک و تردید از کنار ما رد میشدند که مبادا کسی عده
ای رو به خلاف جمع کرده باشه..اما به یک باره اشک از دیدگان بچه ها جاری
شد و صدای روضه مداح کاروان همه رو جمع کرد.
مسئول کاروان چند جمله گفت که هنوز هم در گوشمه مثل:
"اینجا خانه ملکی امام رضا (ع) است...خانه ملکوتی امام رضا کجاست! و چه وسعتی داره؟"
"بنده
یعنی کسی که به چیزی بنده...هرکسی بنده چیزیه یکی بنده این میزه و بهش
بنده..یکی بنده این ماشینه...یکی بنده این لباس و دیگری بنده خداست که
همیشه میگه: حیف که گوشم بند خداست وگرنه به موسیقی گوش میدادم...حیف که
چشمانم بند خداست وگرنه فلان فیلم رو میدیدم..."
و در آخر گفت: بچه ها امروز روز میدونید چه روزیه؟ روزی که حضرت یوسف از زندان آزاد شد.دعای وداع میخوانیم به امید آنکه از بند نفس رها بشیم...
چه شور و حالی بود بین بچه ها.حسرت میخوردم از اینهمه دل پاک و من روسیاه..شاید به برکت این جمع من هم بخشیده بشم...
الوداع ضامن آهووووووووووو الوداااااااااااااع.....
پینوشت:از همه دوستان عزیز درخواست میکنم با نوشتن خاطره ای در این موج وبلاگی شرکت کنند..
وبلاگ: چهارده آینه حق